ندای من

×××...دل نوشته های من برای تو...×××

این روزها...

این روزها واژه ها سخت به کاغذ می چسبند

    بازیچه شده بازی  آدمها

        درد دل شده توی دل

            خورشید از پنجره هم نمی گذرد

سخن در لب خشک میماند نمی دانم چرا از چه ناآگاهیم ولی شاهد

آگاهی خودمان هم نیستیم....این روزها از نادانیها نمی دانیم چون از

دانستنیها هم نمی دانیم در کل نادانیم... این کلمات هر چند تکراریست

اما غریب شده حتی برای منو تو...

این ندا فرق دارد با ندای منی که از جنس سنگ نیست از جنس خود

انسانهاست

انسانهایی که ندا هستند اما بی ندای دورن خویش

   انسانهایی که خودرا در آیینه نمی نگرند تا ریا نشود

     انسانهایی که کفشهایی لنگه به لنگه نمی پوشند تا چارلی چاپلین

نشوند اما در کل دلقکن ...

گوش کنید به صدای همون ندایی که هر شب در گوش زمزمه می کند

ومی گویید برخیز و بخوان ندای « اقرأباسم ربک الذی خلق»

کجایند دل کشان دلارا،کجایند آنانی که رفتند در حجاب  خون و

خمپاره...؟؟؟

   اصلاً تو کجایی ؟؟؟

از تو و او نمی نالم،ناله ی من و تو و او از خویش است و  از خویشتن...

------------------------------------------------------------------------------

جامانده ها:دوستت دارم ای ندای گمشده ی من...

               این نوشته فرق داشت،حداقل از نوع سبک نوشته...

   + بوتیمار ; ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٠
    نداهای دوستان ()